روزگاری پادشاه ثروتمند بود که چهار همسر داشت.اوهمسر چهارم خود را بسیار دوست میداشت و او را با گرانبهاترین جامه ها می آراست و با لذیذترین غذاها از او پذیرائی میکرداین همسر ازهر چیزی بهترین را داشت .
پادشاه همچنین همسر سوم خود را بسیار دوست میداشت و او را کنار خود قرار میداد اما همیشه از این بیم داشت که مبادا این همسر او را به خاطر دیگری ترک نمائد .
پادشاه به زن دوم هم علاقه داشت او محرم اسرار شاه بود و همیشه با پادشاه مهربان و صبور و شکیبا بود هر گاه پادشاه با مشکلی روبرو میشد به او متوسل میشد تا آنرا مرتفع نمائد.
همسر اول پادشاه شریک بسیار وفاداری بود و در حفظ و نگهداری تاج و تخت شاه بسیار مشارکت میکرد.اما پادشاه این همسر را دوست نمی داشت وبرعکس این همسر شاه را عمیقا؛ دوست داشت ولی شاه به سختی به او توجه میکرد.
روزی از این روزها شاه بیمار شد و دانست که فاصله زیادی با مرگ ندارد .
سراغ همسر چهارم خود که خیلی مورد توجه او بود رفت گفت من تو را بسیار دوست داشتم بهترین جامه ها را بر تن تو پوشانده ام و بیشترین مراقبتها را از تو بعمل آورده ام اکنون که من دارم میمیرم آیا تو مرا همراهی خواهی کرد؟
گفت:بهیچ وجه !! و بدون کلامی از آنجا دور شد این جواب همانند شمشیر تیزی بود که بر قلب پادشاه وارد شد.
پادشاه غمگین و ناراحت از همسر سوم خود پرسید من در تمام عمرم تو را دوست داشته ام هم اکنون رو به احتضارم آیا تو مرا همراهی خواهی کرد و با من خواهی آمد؟
گفت نه هرگز !! زندگی بسیار زیباست اگر تو بمیری من مجددا ازدواج خواهم کرد و از زندگی لذت میبرم!
پادشاه نا امید سراغ همسر دوم خود رفت و از او پرسید من همیشه درمشکلاتم از توکمک جسته ام و تو مرا یاری کردی من در حال مردنم آیا تو با من خواهی بود؟
گفت نه متاءسفم من در این مورد نمیتوانم کمکی انجام دهم من در بهترین حالت فقط میتوانم تو را داخل قبرت بگذارم ! این پاسخ مانند صدای غرش رعد و برقی بود که پادشاه را دگرگون کرد!
در این هنگام صدائی او را بطرف خود خواند و گفت من با تو خواهم بود تو را همراهی خواهم کرد!
هر کجا که تو قصد رفتن نمائی!
شاه نگاهی انداخت همسر اول خود را دید ! او از سوء تغذیه لاغر و رنجور شده بود شاه با صدائی بسیار اندوهناک و شرمساری گفت:
من در زمانی که فرصت داشتم باید بیشتر از تو مراقبت بعمل میآوردم من در حق تو قصور کردم ...
در حقیقت همه ما دارای چهار همسر یعنی همفکر در زندگی خود هستیم
همسر چهارم :همان جسم ماست مهم نیست که چه میزان سعی و تلاش برای فربه شدن و آراستگی آن کردیم وقتی ما بمیریم او ما را ترک خواهد کرد.
همسر سوم : دارائیها موقعیت و سرمایه ماست زمانی که ما بمیریم آنها نصیب دیگران میشوند.
همسر دوم :خانواده و دوستانمان هستند مهم نیست که چقدر با ما بوده اند حداکثر جائی که میتوانند باما بمانند همراهی تا مزاز ماست.
همسر اول : روح ماست که اغلب در هیاهوی دست یافتن به ثروت و قدرت و لذایذ فراموش میشود . در حالیکه روح ما تنها چیزی است که هر جا برویم ما را همراهی میکند.
پس از آن مراقبت کن او را تقویت کن و به او رسیدگی کن که این بزرگترین هدیه هستی برای توست.
یا رب مکن از لطف پریشان مارا
هرچند که هست جرم عصیان مارا
ذرات تو غنی بوده وما محتاجیم
محتاج به غیر خود مگردان مارا
گر بر در دیر مینشانی مارا
گر در ره کعبه میدوانی ما را
اینها همگی لازمه هستی ماست
خوش آنکه ز خویش وارهانی ما را
بازا،بازا،هر آنچه هستی بازا
گر کافر وگبر وبت پرستی بازا
این در گه ما در گه نومیدی نیست
صد بار اگر توبه شکستی باز آ

اگر بخندي ، دنيا به تو مي خندد
و اگر گريه كني ، تنها خواهي گريست!
آواز بخوان ، تپه ها به تو پاسخ خواهند داد
آه بكش ، در هوا محو خواهد شد
انعكاس ها به صداي شادماني محدود مي شوند
اما از صداي غوغاها پا پس مي كشند.
شادي كن ، مردم به سوي تو جذب مي شوند
اندوهگين باش ، برمي گردند و مي روند
آنان شادي كامل و تمام عيار تو را مي طلبند
اما به غم و اندوه تو نيازي ندارند
خوشحال باش ، دوستان زيادي گرد مي آوري
غمگين باش ،همه را از دست خواهي داد
كسي نيست كه جام شراب تو را رد كند
اما صفراي زندگي را تنها بايد بنوشي.
همواره به خاطر بسپاريد خودمان نمي توانيم كاري كنيم اما شادبودنمان مي تواند.

پنجره را ببند.......... از دور صدايي مي آيد! مانند صداي برخورد شيئي،چيزي، مثل صدای فروافتادن غلتيدن، صداي گر گرفتن،شعله كشيدن، از دور صدايي مي آيد،مانند مويه،شيون مثل صداي گريستن «حوّا»برجسد«آدم» ، چشمها را ببند مردي از غم نان فرزندش را فروخت، زني ايستاده بر گوشهً خيابان، تنش را حراج مي كند، پسر بچه اي در زير يك كارتن، خوابِ آغوش مادرش را مي بيند، صداي اهريمن.! چشمها را ببند،تختِ جمشيد را آتش زدند، گوشها را بگير خرمشهر ويران شد.صداي گريستن مي آيد، صداي فروريختن يك چيزي شبيه انسان، صداي فروغلتيدنِ فكري برروي خاك. چشمها را ببند، دماوند ديگر پيدا نيست، قصر خسرو در غم شيرين فروريخته.پنجره را ببندصداي شيون مادرهاي بدون فرزند مي آيد، رَمه هاي مغولان همهً مزارع را نابود كرد. جواني در گوشهَ خيابان مُرد. گوشها را بگير،خاموش باش، پنجره را ببند، آسوده بخواب !
زنى با لباسهاى مندرس و كهنه و نگاهي مغموم وارد خواروبار فروشى محله شد و با فروتنى از صاحب مغازه خواست كمى خواروبار به او بدهد . به نرمى گفت شوهرش بيمار است و نمى تواند كار كند و شش بچه شان بي غذا مانده اند. صاحب مغازه با بى اعتنايى محلش نگذاشت و با حالت بدى خواست او را بيرون كند.زن نيازمند در حالى كه اصرار مى كرد گفت:اقا شما را به خدا به محض اينكه بتوانم پولتان را مى اورم. صاحب مغازه گفت نسيه نمى دهد. مشترى ديگري كه كنار پيشخوان ايستاده بود و گفتگوي ان دو را ميشنيد به مغازه دارگفت :ببين خانم چي مي خواهد خريد اين خانم با من . خواروبار فروشى با اكراه گفت :لازم نيست خودم مى دهم . ليست خريدت كو ؟زن گفت اينجاست: ليست ات را بگذار روى ترازو به اندازه وزنش هر چه خواستي ببر .زن با خجالت يك لحظه مكث كرد از كيفش تكه كاغذى در اورد وچيزي رويش نوشت و ان را روى كفه ترازو گذاشت؟ همه با تعجب ديدند كفه ترازو پايين رفت.خواروبار فروش باورش نشد مشترى از سر رضايت خنديد مغازه دار با نا باورى شروع به گذاشتن جنس در كفه ديگر ترازو كرد. كفه ترازو برابر نشد و ان قدر چيز گذاشت تا كفه ها برابر شدند.در اين وقت خوارو بار فروش با تعجب و دلخورى تكه كاغذ را برداشت ببيند روى ان چه نوشته شده است كاغذ ليست خريد نبود بلكه دعاى زن بود كه نوشته بود :"اى خداى عزيزم تو از نياز من باخبرى و خودت ان را براورده كن.مغازه دار با بهت جنس ها را به زن داد و همان جا ساكت و متحير خشكش زد.زن خداحافظى كرد و رفت .مشترى يك اسكناس پنجاه دلارى به مغازه دار داد وگفت:فقط اوست كه مى داند وزن دعاى پاك و خالص چقدر است ...
دو روز به پایان جهان مانده بود
تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است
"تقویمش پر شده بود و تنها دو روز از آن باقی مانده بود.پریشان شد"
آشفته و عصبانی بود.نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد.
داد زد و بد و بیراه گفت"خدا سکوت کرد
آسمان و زمین را به هم ریخت خدا سکوت کرد جیق زد و جار و جنجال راه انداخت خدا سکوت کرد.
به پر و پای فرشته ها افتاد خدا سکوت کردکفر گفت و سجاده دور انداخت خدا سکوت کرد.
دلش گرفت و گریست و به سجده افتاد ...
خدا سکوتش را شکست و گفت:
عزیزم اما یک روز دیگر هم رفت.تمام روز را به بد و بی راه و جار و جنجال از دست دادی. تنها یک روز دیگر باقی است.بیا لااقل این یک روز را زندگی کن
لابلای هق هقش گفت:اما با یک روز.....با یک روز چیکار می توان کرد.....؟
خدا گفت:
آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند گویی که هزار سال زیسته است و آنکه امروزش را در نمی یابد هزار سال هم به کارش نمی آید.آنگاه همان یک روز را در دستانش ریخت
و گفت:حالا برو و زندگی کن
او مات و مبهوت مانده بود و به زندگی که در دستا نش خود نمایی می کرد نگاه می کرد اما می ترسید حرکت کند"می ترسید زندگی از لای انگشتانش بریزد و همین یک روز را نیز از دست دهد.
قدری ایستاد.........بعد با خودش گفت: حال که فردایی ندارم،نگه داشتن این یک روز زندگی چه فایده ای دارد؟ پس بگذار این یک مشت زندگی را مصرف کنم
آنوقت زندگی را بر
سر و رویش پاشید،
زندگی را نوشید،
زندگی را بویید
چنان به وجد آمد که دید می تواند تا ته دنیا بدود،
میتواند بال بزند، می تواند پا روی خورشید بگذارد
او در آن یک روز آسمانخراشی بنا نکرد ، زمینی را مالک نشد ، مقامی بدست نی آورد،
اما در همان یک روز دست بر پوست درخت کشید،
بر روی چمن خوابید ،
کفشدوزکی را در دست گرفت و خوب آنرا تما شا کرد،
به آنهایی که نمشناختندش سلام کرد و برای آنهایی که دوستش ندا شتند از ته دل دعا کرد
و در همان یک روز آشتی کرد
و خندید و سبک شد
و لذت برد و بخشید و عاشق شد و تمام شد
او همان یک روز زندگی کرد،اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند:
"امروز او در گذشت" ،کسی که هزار سال زیسته بود
زیر باران بیا قدم بزنیم![]()
نو بگوییم و نو بیندیشیم
عادت کهنه را به هم بزنیم
و ز باران کمی بیاموزیم
که بباریم و حرف کم بزنیم
کم بباریم اگر٬ ولی همه جا
عالمی را به چهره نم بزنیم
چتر را تا کنیم و خیس شویم
لحظه ای پشت پا به غم بزنیم
سخن از عشق خود به خود زیباست
سخن عاشقانه ای به هم بزنیم
قلم زندگی به دست دل است
زندگی را بیا رقم بزنیم
"عزیزم" قطره ها در انتظار تواند
زیر باران بیا قدم بزنیم

يادمان باشد سر سجاده عشق جز براي دل محبوب دعايي نكنيم

یک نفر دلش شکسته بود
توی ایستگاه استجابت دعا
منتظر نشسته بود
منتتظر،ولی دعای او
دیر کرده بود
او خبر نداشت که دعای کوچکش
توی چار راه آسمان
پشت یک چراغ قرمز شلوغ
گیر کرده بود
او نشست و باز هم نشست
روزها یکی یکی
از کنار او گذشت
روی هیچ چیز و هیچ جا
از دعای او اثر نبود
هیچ کس
از مسیر رفت و آمد دعای او
با خبر نبود
با خودش فکر کرد
پس دعای من کجاست؟
او چرا نمی رسد؟
شاید این دعا
راه را اشتباه رفته است!
پس بلند شد
رفت تا به آن دعا
راه را نشان دهد
رفت تا که پیش از آمدن برای او
دست دوستی تکان دهد
رفت
پس چراغ چار راه آسمان سبز شد
رفت و با صدای رفتنش
کوچه های خاکی زمین
جاده های کهکشان
سبز شد
او از این طرف، دعا از آن طرف
در میان راه
باهم آن دو رو به رو شدند
دست توی دست هم گذاشتند
از صمیم قلب گرم گفت و گو شدند
وای که چقدر حرف داشتند
برفها کم کم آب می شود
شب ذره ذره آفتاب می شود
و دعای هر کسی
رفته رفته توی راه مستجاب می شود
دل من دیر زمانیست که میپندارد.
دوستی نیز گلی است
مثل نیلوفر و ناز ساقه ترد و ظریفی دارد
بی گمان سنگ دل است
آن که روا می دارد
جان این ساقه نازک را دانسته بیازارد
به تو می آموزم كه چطور
به تو می آموزم
به تو می آموزم
به تو می آموزم
نو گلم ، فرزندم
ای سراپا همه شوق
تو بخواه ...
تو بپرس
تا كه تعریف كنم
بی نهایت ها را 

بخود آی
نه مرادم ، نه مريدم ، نه پيامم ، نه كلامم ، نه سلامم ، نه عليكم ، نه سپيدم ، نه سياهم ، نه چنانم كه تو گوئي ، نه چنينم كه تو خواني ، نه آنگونه كه گفتند و شنيدي ، نه سمائم ، نه به زنجير كسي بسته و بردۀ دينم ، نه سرابم ، نه براي دل تنهائي تو جام شرابم ، نه گرفتار و اسيرم نه حقيرم ، نه فرستادۀ پيرم ، نه بهر خانقه و مسجد و ميخانه فقيرم ، نه جهنم ، نه بهشتم ، چنين است سرشتم ، اين سخن را من از امروز نه گفتم ، نه نوشتم ، بلكه از صبح ازل با قلم نور نوشتم .
حقيقت نه برنگ است و نه بو ، نه به هاي است و نه هو ، نه به اين است و نه او ، نه بجام است و سبو ، گر به اين نقطه رسيدي بتو سربسته و در پرده بگويم ، تا كسي نشنود اين راز گهر بار جهان را .
آنچه گفتند و سرودند تو آني ، خود تو جان جهاني ، گر نهاني و عياني ، تو هماني كه همه عمر بدنبال خودت نعره زناني ، تو نداني كه خود آن نقطه عشقي ، تو اسرار نهاني ، همه جا تو ، نه يك جاي ، نه يك پاي ، همه اي ، با همه اي ، همهمه اي ، تو سكوتي ، تو خود باغ بهشتي ، تو بخود آمده از فلسفه چون و چرايي ، بتو سوگند كه اين راز شنيدي و نترسيدي و بيدار شدي ، در همه افلاك بزرگي ، نه كه جزئي ، نه چون آب در اندام سبوئي ، خود اوئي ، بخود آي ، تا بدر خانه متروكه هر كس ننشيني و بجز روشني شعشعه پرتو خود هيچ نبيني و گل وصل بچيني .
الفبای زندگی
الف: اشتياق براي رسيدن به نهايت آرزوها
ب: بخشش برای تجلی روح و صيقل جسم
پ: پويایی برای پيوستن به خروش حيات
ت: تدبير براي ديدن افق فرداها
ث: ثبات برای ايستادن در برابر باز دارنده ها
ج: جسارت برای ادامه زيستن
چ: چاره انديشی برای يافتن راهی در گرداب اشتباه
ح: حق شناسی براي تزكيه نفس
خ: خودداری برای تمرين استقامت
د: دور انديشی براي تحول تاريخ
ذ: ذكر گویی برای اخلاص عمل
ر: رضايت مندی برای احساس شعف
ز: زيركی برای مغتنم شمردن دم ها
ژ: ژرف بينی برای شكافتن عمق درد ها
س: سخاوت برای گشايش كار ها
ش: شايستگی برای لبريز شدن در اوج
ص: صداقت برای بقای دوستی
ض: ضمانت برای پايبندی به عهد
ط: طاقت براي تحمل شكست
ظ: ظرافت برای ديدن حقيقت پوشيده در صدف
ع: عطوفت برای غنچه نشكفته باورها
غ: غيرت برای بقای انسانيت
ف: فداكاری برای قلب های درد مند
ق: قدر شناسی برای گفتن ناگفته های دل
ك: كرامت برای نگاهی از سر عشق
گ: گذشت برای پالايش احساس
ل: لياقت برای تحقق اميد ها
م: محبت براي نگاه معصوم يك كودك
ن: نكته بينی برای ديدن ناديده ها
و: واقع گرايی برای دستيابی به كنه هستی
ه: هدفمندی برای تبلور خواسته ها
ی: يك رنگی براي گريز از تجربه دردهای مشترک
از طرف خدا 
مي دانم هراز گاهي دلهاتان تنگ مي شود . همان دلهاي بزرگي که جاي من در آن است آنقدر تنگ مي شود که حتي يادت مي رود من آنجايم .دلتنگيهايت را از خودت بپرس .
نگران هيچ چيز نباش !
هنوز من هستم . هنوز خدايت همان خداست ! هنوز روحت از جنس من است !
اما من نمي خواهم تو همان باشي !
نگران شکستن دلت نباش !
شيشه براي اين شيشه است چون قرار است بشکند . اما جنسش عوض نمي شود ....
چون من شکست ناپذير هستم ....
چون مرا داري ....
چون هر وقت گريه گريه ميکني دستان مهربانم چشمانت را مي نوازد ....
چون هر گاه تنها شدي ، تازه مرا يافتي ....
چون هر گاه بغضت نگذاشت صداي لرزان و استوارت را بشنوم ، صداي خرد شدن ديوار بين خودم و تو را شنيدم .
درست است مرا فراموش کردي ، اما من حتي سر انگشتانت را از ياد نبردم !
دلم نمي خواهد غمت را ببينم ...مي خواهم شاد باشي ...
اين را من مي خواهم ...تو هم مي تواني اين را بخواهي .
من گفتم : وجعلنا نومکم سباتا ( ما خواب را مايه آرامش شما قرار داديم )
... و من هر شب که مي خوابي روحت را نگاه مي دارم تا تازه شود ....
نگران نباش ! دستان مهربانم قلبت را مي فشارد .
شبها که خوابت نمي برد فکر مي کني تنهايي؟؟؟؟ من هم دل به دلت بيدارم !
فقط کافيست خوب گوش بسپاري !
پروردگارت ...
با عشق !!!

بادها دلتنگند ، دستها بيهوده ، چشمها بيرنگند
دوستم داشته باش ، شهر ميلرزند ، برگها مي سوزند ، يادها مي گندند
باز شو تا پرواز ، سبز باش از آواز ، آشتي کن با رنگ عشق بازي با ساز
دوستم داشته باش ، سيبها خشکيده ، ياسها پوسيده ، شير هم ترسيده
دوستم داشته باش عطرها در راهند، دوستت دارم ها آه چه کوتاهند !
دوستت خواهم داشت بيشترا ز باران ،گرمتر از لبخند داغ چون تابستان
شاذتر خواهم داشت ، نابتر روشن تر بارور خواهم شد دوستت خواهم داشت
برگ راباور کن ، آفتابي تر شو باغ را از بر کن ،
دوستم داشته باش ، عطرها در راهند، دوستت دارمها آه چه کوتاهند !
خواب ديدم در خواب آب آبي تر بود ، روز پر سوز نبود، زخم شرم آور بود
خواب ديدم در تورود از تب مي سوخت، نور گيسو مي بافت، باغ چه گل مي دوخت
دوستم داشته باش !
فرا رسیدن ماه مبارک رمضان را به همه مسلمین جهان تبریک عرض میکنم.توی این ماه مبارک ما رو از دعاهای قشنگتون محروم نکنید.

خدا کند که بیایی!


فریاد من از داغ توست
بیهوده خاموشم مکن
حالا که یادت میکنم
دیگر فراموشم نکن
همرنگ دریا کن مرا
یکبار معنا کن مرا

تولد
تولد
تولدم مباااااااااررررررررررررررررک
الهی صد نه نه هزار سال زنده باشم

از وبلاگ دوست خوبم احسان البته با اجازه خودش::![]()
http://ehsanesmaiely.blogfa.com
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
نه تو مي ماني .نه اندوه و نه هيچيک از مردم اين آبادي
به حباب نگران لب يک رود قسم
و به کوتاهي آن لحظه ي شادي که گذشت
غصه هم خواهد رفت
آن چناني که فقط خاطره اي خواهد ماند
لحظه ها عريانند
بر تن لحظه ي خود جامه ي اندوه مپوشان هرگز
تو به آيينه
نه
آيينه به تو خيره شده است
تو اگر خنده کني، او به تو خواهد خنديد
و اگر بغض کني
آه از آيينه ي دنيا که چه ها خواهد کرد
گنجه هاي امروز، پر شد از "حسرت" و "اندوه" و "چه حيف"
بسته هاي فردا، همه "اي کاش" "اي کاش"
ظرف امروز وليکن خاليست
ساحت سينه پذيراي چه کس خواهد بود
غم که از راه رسيد، در اين خانه بر او باز مکن
تا خدا يك رگ گردن باقيست
تا خدا هست به غم وعده اين خانه مده.
خدایی که در این نزدیکیست.

وقتی که هیچ
منهای هیچ
هيچ مي شود...
وقتي كه ضرب همه
در هيچ
هيچ مي شود
وقتي كه بخش هيچ
بر همه
هيچ مي شود
شك مي كني!!
كه جمع همه
با هيچ
هيچ مي شود ؟!...
زير باران کلمات مي ايستم و ناگهان چتر رنگارنگم را مي بندم.حرفهاي تو مرا ابي
مي کند.قد مي کشم و اسمانها را پشت سر مي گذارم.نفسهاي خدا را دانه دانه ميشمارم .
با ستاره اي که هزار سال عاشق بوده به زمين برميگردم.دريا را با اسمان مي اويزم و
کمي در باغچه مي ريزم تا گلها همه رنگ و بوي تو را بگيرند.
چه خوب است با تو حرف زدن و سطر هاي نانوشته ي زندگي را خواندن.چه خوب است با تو به ابرها سفر کردن و مرطوب شدن.دلم مي خواهد انقدر شاداب بمانم که روي انگشتانم گل سرخ برويد.دلم مي خواهد وقتي از پرواز مي گويم هيچ پرنده اي زخمي نباشد و روزي که شعر صبح را در دفتر مشق کودکان مي نويسيم چشمها بيدار باشند.
چه خوب است از تو گفتن و با تو عاشق شدن و از پيچ و خم جاده ها گذشتن.دلم مي خواهد روي برگ درختان يادگاري بنويسم و به همه بگويم :
(دوستت دارم)
چه خوب است خاطرات ديرين را بادستهاي تو ورق زدن و در ميان کوير فراموشي گل گفتن و گل شنيدن.دلم مي خواهد نفسهاي تو را دانه دانه بشمارمو با هر نفست بگويم :
(عاشقانه دوستت دارم)
![]()
![]()
از خدا پرسیدم خدایا چه چیزی تو را ناراحت میکند؟
خداوند فرمودند : هر وقت بنده ای با من سخن میگوید چنان به حرفهای او گوش میدهم که گویی به جز او بنده دیگری ندارم ولی او چنان سخن می گوید که انگار من خدای همه هستم الا او
بدبختي تنها در باغچه اي که خودت کاشته اي مي رويد
به نور نگاه کن، سايه ها پشت سرت خواهند بود
جواب نگاه مهربان را با لبخند، جواب دورنگي را با خلوص، جواب مسئوليت را با وجدان، جواب بي ادب را با سكوت، جواب خشم را با صبوري، جواب پشتكار را با تشويق، جواب كينه را با گذشت، جواب گناه را با بخشش، جواب دلمرده را با اميد، جواب منتظر را با نويد.
شرافت، تيزبين ترين چشم ها را دارد
این مطالب و از وبلاگ دوسن خوبم نسرین جون نوشتم امیدوارم خوشتون بیاد
شما راننده ي زندگي خود هستيد نه مسافر آن پس بايد تصميم بگيريد به كجا خواهيد رفت.
يك كلمه مهرانگيز مي تواند سه ماه سرد زمستان را گرم كند.
هرگز اجازه ندهيد ترس ها بر تصميم گيري هاي شما تاثير بگذارد.
پيروز شدن : يعني پس از هر سقوط از جاي خود بلند شدن.
تلاش ها و مبارزه هاي شما سرانجام منبع قدرتي براي شما خواهد بود.
آفت خوشبختي آرزوهاي دور و دراز است.
بيش از آن چه نفس مي كشي به خدا بينديش.
آن جا كه حقيقت نباشد همه چيز زشت و مبتذل است.
حساسيت- عشق- تحمل و فداكاري زندگي زن را تشكيل مي دهد.
انسان مانند رودخانه است هر چه عميق تر باشد آرام تر است.
مرد بايد راست بايستد نه اين كه ديگران او را راست نگه دارند.

